دسترسی سریع به موضوعات اشعار
جستجوی پيشرفته
بوسۀ تازیانه

 

بی‌گل رویت، پدر! از زندگی دل برگرفتم

دست شستم از دو عالم، چون تو را دلبر گرفتم

 

یاد داری قتلگه، نشناختم جسم شریفت؟

خم شدم، بابا! نشانت را ز انگشتر گرفتم

دیده‌ی خون‌بار

 

اگر که دیده‌ی خون‌بار من امان می‌داد

کنار خاک تو، شرح دلم، زبان می‌داد

 

تو بوده‌ای همه ره را و دیده‌‌ای که چسان

دلم به بوته‌ی عشق تو، امتحان می‌داد

رأس انور

 

یزیدا! از این رأس انور چه خواهی؟

از این بوسه‌گاه پیمبر چه خواهی؟

 

سری را که زهرا به دامان نهاده

بُریدیّ و دیگر از این سر چه خواهی؟

تاب اسیری

 

اندر سریر ناز، تو خوش آرمیده‌ای

شادی از آن ‌که رأس حسین را بریده‌ای

 

مسرور و شاد و خرّم و خندان به روی تخت

بنْشین کنون که خوب به مطلب رسیده‌ای

 

شراب و کباب

چون جمله را یزید، به بزم شراب خواست

ساغر گرفت و از دل زینب، کباب خواست

 

پیمانه کرد خالی و از کاسه‌های چشم

زآن تشنگانِ بی‌کس و مظلوم، آب خواست

 

مقام قرب

 

ز شام رفتنِ زینب، مگو دلم چون است؟

«ز گریه مردم چشمم، نشسته در خون است»[i]

 

من از حدیث یزید و سر حسین و عصا

«ز جام غم، می لعلی که می‌خورم، خون است»

آزردن مهمان

 

تا چند زنی ظالم! چوب این لب عطشان را؟

بردار از این لب‌ها، این چوب خزیران را

 

آخر نه تو را این سر، مهمان بُوَد؟ ای کافر!

تا چند روا داری،‌ آزردن مهمان را؟

محفل ‌شوم

 

پیمود چون ز کوفه، جرس، راه شام را

از صبح کوفه دید توان، شامِ شام را

 

کم‌تر ز اهل کوفه نشد، جور اهل شام

شرح کدام گویم و وصف کدام را؟

سایۀ مهر

 

جمعی که خلق شد دو جهان از برایشان

دادند در خرابه‌ی بی‌سقف، جایشان

 

آنان که بودشان به سر نُه سپهر، جای

مجروح از پیاده‌رَوی بود، پایشان

برگزیدگان خدا

 

آنان‌ که برگزید ز عالم، خدایشان

دادند در خرابه‌ی ویرانه، جایشان

 

آن‌ها که بود درگهشان تکیه‌گاه خلق

خشت خرابه گشت، چرا متّکایشان؟

فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×
ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×