جستجوی پيشرفته
ولادت حضرت زینب (س)

زهرای کربلا

«ای ماورای حد تصور، کمال تو»
بالاتر از پریدن جبریل، بال تو...

غیر از حسینِ فاطمه چیزی ندیده‌ایم  
در انعکاس‌ آینه‌های زلال تو

نزدیک سایه‌های عبورت نمی‌شویم  
نامحرمان عشق کجا و خیال تو؟

علی‌اکبر لطیفیان

چنین برادر

حسین، پیش تو انگار در کنار علی‌ست
کسی چنان که تو، هرگز شبیه حیدر نیست

زلال علقمه، در حسرت تو می‌سوزد
کنار آبی و لب‌های تفته‌ات، تر نیست

به زیر سایهٔ دست تو می‌نشست، حسین
چه سایه‌ای و چه دستی! شگفت‌آور نیست؟

مرتضی امیری‌اسفندقه

سلطان کربلا حسن است

دعای زنده‌دلان صبح و شام یا حسن است
که موی تیره و روی سپید با حسن است


حسین می‌شنوم هرچه یاحسن گویم
دو کوه هست ولی کوه بی‌صدا حسن است

محمد سهرابی

مناجات رمضان

دور این میکده‌ها، جوی روان بیشتر است

هر کجا صحبت جانان شده، جان بیشتر است

 

اشک باید به روی گونه سرازیر شود

آب را گر بچکد قیمت آن بیشتر است

امیر علوی

اعماق غربت

شاید تنها کسی که حرف‌هایش را به او زد، من بودم. غربت از واژه واژه‌‌ جملاتش می‌چکید و من هرلحظه لبریز از این کلمات می‌شدم.
هرشب سر یک ساعت مشخص، بیرون از شهر قرارمان بود. فکرش را بکن باید از همان کوچه‌هایی می‌آمد که فاطمه از آن‌ها می‌گذشت بعد مدام با خودش فکر می‌کرد شاید این‌جا بوده، یا کمی آن‌طرف‌تر، شاید همین دیوار، شاید....

بی تو میمیرم

تازه شیفته و دل‌باخته‌ هم شده بودند.

آغاز ایام عاشقی بود. عشق جوانی ...

 


جلسۀ قبل گفته بود که مبلغ قرارداد پایین است و حاضر به امضای آن نیست. طرف عراقی با تردید قرارداد را روی میز می‌گذارد. بعد چند ثانیه مکث همراه با بغض و بدون نگاه به مبلغ قرارداد آن را امضا می‌کند.

«موضوع قرارداد: اصلاح و به سازی شبکۀ آبرسانی شهر کربلا»

همه وقتی می‌رفتند، خودشان را با خانواده‌شان معرفی می‌کردند. با نسبشان. ولی او نمی‌دانست چه بگوید. او که کسی نبود. نسبی نداشت. یک سیاه پوست غلام زاده! مصمم پا به میدان نهاد و فریاد زد: «امیری حسین و نعم الامیر»
بهترین نسبت را یافته بود و بالاترین شرافت را.

کربلا تا شام را بیست روزه طی کردند... سر آورده بودند.

 

 

همیشه نگرانش بود؛ از روزی که برادرش به او سپرده بودش.
دلش می‌خواست قد کشیدنش را ببیند؛ مرد شدنش را.
حالا عمو نگاه می‌کرد به برادرزاده که چقدر مرد شده بود؛ چقدر قد کشیده بود.
که طعم عسل چقدر به دهانش مزه کرده بود.
فقط مانده بود چگونه تا حرم برگرداندش.

فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×
ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×