دسترسی سریع به موضوعات اشعار
جستجوی پيشرفته
صبح شام

 

روزی که اهل‌بیت رسالت، به شام شد

یک‌باره صبحِ شام، مبدّل به شام شد

 

ز‌آن بوم شوم، از پی نظّاره مرد و زن

آن یک به برزن آمد و این یک به بام شد

واحسرتا!

 

در شام چون که آل نبی را مقام شد

صبح جهان ز ظلمت اندوه، شام شد

 

آن کس که جبرئیل بُدی بر درش مقیم

«و‌احسرتا»! خرابه‌ی شامش، مقام شد

 

خاتون داغ دیده

 

ای یک جهان برادر! وی نور هر دو دیده!

چون حال زار خواهر، چشم فلک ندیده

 

بی‌‌محمل و عماری، بی‌‌آشنا و یاری

سرگَرد هر دیاری، خاتون داغ‌دیده

میر قافله

 

از فرط غم، برای منِ تنگْ حوصله

یارای آن نمانده که بتْوان کنم گله

 

از هم اساس عالم امکان چرا نریخت؟

روزی که شد به نیزه سر میر قافله

بوی پیراهن یوسف

 

هلال من! کجا بودی؟ بیا دور و بَرَت گردم

مقیم آستانت باشم و خاک درت گردم

 

دو چشمم، چشمه‌ی آب است و سقّای تو در خواب است

اگر رخصت دهی با اشک خود، آب‌آورت گردم

سیمای زینبی

 

گر خدا خلق کند، آدم و حوّای دگر

می‌نیاید به جهان، زینب کبرای دگر

 

ما نگوییم گِلش از گِل ما نیست ولی

عفّت و عصمت او آمده از جای دگر

زخم بر دوشان

 

کاروان ره می‌سپرْد، امّا دل و جان، سوخته

اشک دریا می‌نمود، امّا بیابان، سوخته

 

آه! از شام غریبانی که بر عالم گذشت

دشت و دریا غرق خون، پیدا و پنهان، سوخته

میر کاروان

 

ای خفته خوش به بستر خون! دیده باز کن

احوال ما ببین و سپس خوابِ ناز کن

 

ای وارثِ سریرِ امامت! به پای خیز

بر کشتگان بی‌کفنِ خود، نماز کن

 

دلیل گم‌شدگان

 

تا تو شدی کشته ما، بی‌‌سر و سامان شدیم

یک‌سره سر‌گشته‌ی کوه و بیابان شدیم

 

خیمه و خرگاه ما، رفت به باد فنا

به لجّه‌ی غم اسیر، دچار توفان شدیم

آغاز فراق

 

حال که ای هم‌سفر! بی‌تو سفر می‌کنم

زادِ ره خویش را، خون جگر می‌کنم

 

تیره کنم صبح را، شعله زنم شام را

زآن ‌که شب خویش را، بی‌تو سحر می‌کنم

 

فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×
ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×