مشخصات شعر

اشک دوا

 

آسمان هم خجل از چشم تو و بارانت

آخری نیست بر این گریۀ بی پایانت

 

آب می‌‌بینی و طفل و گل و سقا و جوان

بیشتر می‌‌شود انگار غم پنهانت

 

زهر هرچند که یک روز به دادت آمد

تو چهل سال به لب آمده هر شب جانت

 

غیر زینب چه کسی درد تو را می‌داند

که چه آورده خرابه به دل ویرانت

 

سخت سوراند دلت را غم آن جسم کبود

خواهرت بود که جان داد روی دامانت

 

زخمی‌ بزم شراب است دلت بیخود نیست

که چهل سال نکرد اشک دوا درمانت

 

خیزران تا که به دستان کسی می‌بینی

درد می‌گیرد ناگاه لب و دندانت

 

اشک دوا

 

آسمان هم خجل از چشم تو و بارانت

آخری نیست بر این گریۀ بی پایانت

 

آب می‌‌بینی و طفل و گل و سقا و جوان

بیشتر می‌‌شود انگار غم پنهانت

 

زهر هرچند که یک روز به دادت آمد

تو چهل سال به لب آمده هر شب جانت

 

غیر زینب چه کسی درد تو را می‌داند

که چه آورده خرابه به دل ویرانت

 

سخت سوراند دلت را غم آن جسم کبود

خواهرت بود که جان داد روی دامانت

 

زخمی‌ بزم شراب است دلت بیخود نیست

که چهل سال نکرد اشک دوا درمانت

 

خیزران تا که به دستان کسی می‌بینی

درد می‌گیرد ناگاه لب و دندانت

 

اولین نظر را ارسال کنید
 
فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×
ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×