مشخصات شعر

نذر سیدالشهدا

در مصاف گلوی تو

خورشید، سر برهنه برون آمد چون گوی آتشین و، سراسر سوخت

آیینه‌های عرش ترک برداشت، قلب هزار پارۀ  حیدر سوخت

 

از فتنه‌های فرقه نو بنیاد، آتش به هر چه بود و نبود  افتاد

تنها نه روح پاک شقایق مرد، تنها نه بال‌های کبوتر سوخت

 

حالت چگونه بود! نمی‌دانم، وقتی میان معرکه می‌دیدی

بر ساحل شریعه خون آلود، آن سرو سربلند  تناور سوخت

 

جنگاوری ز اهل حرم  کم شد، از این فراق قامت تو خم شد

آری! میان آتش نامردان، فرزند نازنین برادر سوخت

 

هنگام ظهر، کودک عطشان را، بردی به دست خویش به قربانگاه

جبریل پاره کرد گریبان را، وقتی که  حلق نازک اصغر سوخت

 

در آن کویر تفتۀ آتشناک، آن قدر داغ و غرق عطش بودی،

تا آنکه در مصاف گلوی تو، حتی گلوی تشنۀ خنجر سوخت

 

چشمان سرخ و ملتهبی آن روز، چشم انتظار آمدنت بودند

اما نیامدی و ازین اندوه، آن چشم‌های منتظر آخر سوخت

 

می‌خواستم  برای تو  ای مولا! شعری به رنگ مرثیه بنویسم

اما قلم در اول ره خشکید، اوراق ناگشودۀ دفتر سوخت

نذر سیدالشهدا

در مصاف گلوی تو

خورشید، سر برهنه برون آمد چون گوی آتشین و، سراسر سوخت

آیینه‌های عرش ترک برداشت، قلب هزار پارۀ  حیدر سوخت

 

از فتنه‌های فرقه نو بنیاد، آتش به هر چه بود و نبود  افتاد

تنها نه روح پاک شقایق مرد، تنها نه بال‌های کبوتر سوخت

 

حالت چگونه بود! نمی‌دانم، وقتی میان معرکه می‌دیدی

بر ساحل شریعه خون آلود، آن سرو سربلند  تناور سوخت

 

جنگاوری ز اهل حرم  کم شد، از این فراق قامت تو خم شد

آری! میان آتش نامردان، فرزند نازنین برادر سوخت

 

هنگام ظهر، کودک عطشان را، بردی به دست خویش به قربانگاه

جبریل پاره کرد گریبان را، وقتی که  حلق نازک اصغر سوخت

 

در آن کویر تفتۀ آتشناک، آن قدر داغ و غرق عطش بودی،

تا آنکه در مصاف گلوی تو، حتی گلوی تشنۀ خنجر سوخت

 

چشمان سرخ و ملتهبی آن روز، چشم انتظار آمدنت بودند

اما نیامدی و ازین اندوه، آن چشم‌های منتظر آخر سوخت

 

می‌خواستم  برای تو  ای مولا! شعری به رنگ مرثیه بنویسم

اما قلم در اول ره خشکید، اوراق ناگشودۀ دفتر سوخت

۲ نظر
 
  • صلاحی ۱۳۹۷/۰۶/۲۶

    الا ای تیرها از سر بگیرید ! به سوی خاندانم پر بگیرید اگر با کشتن من عشق بر پاست مرا شمشیرها! در بر بگیرید * مآل اندیش فردا بود زینب در آن صحرا چه تنها بود زینب به هنگام غروب تنگ آن روز تمام غربت ما بود زینب! * هلا ! آبی تر از متن سپیده صبوری این چنین را کس ندیده چه کرد آن لحظه لرزیدن عرش لبانت روی رگ های بریده ؟!! * تورا از نسل کوثر آفریدند ز صلب پاک حیدر آفریدند شعور و عشق ما در شان تو نیست تو را از عشق برتر آفریدند! * دلی از درد و رنج انبوه داریم به قلب خود غمی چون کوه داریم بیا همراه ما شو تا بگرییم که ما یک اربعین اندوه داریم دکتریدالله گودرزی

  • حسین میرسعیدی ۱۳۹۴/۰۷/۱۸

    هرسه تا عالی بودن

فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×
ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×